و لا تكونوا كالذين نسوا الله فأ نسيهم انفسهم
نوشته شده در خدا نوشته!, روزانه های دسته بندی نشده! | 5 دیدگاه »
نیازی نیست تقویم ورق بخوره و سی و یکم شهریور تبدیل بشه به اول مهر تا وارد پاییز بشیم؛همین که من الان هوس خرمالو کردم،همین که تو یه روز پر کار که مجبور بودم استان گردی بکنم(از تهران به کرج،از کرج به اسلامشهر و از اسلامشهر به تهران میدون تجریش)یه چیزی یه نیروی خاص با همه ی خستگی منو بکشونه حسن آباد تاچندتا کلاف کاموا بخرم،نشون میده پاییز-فصل دلتنگی ها واسه من زود تر از همیشه اومده…
نوشته شده در روزانه های دسته بندی نشده! | برچسبها پروژه, حسن آباد, دانشگاه, شالگردن | بیان دیدگاه »
1-قبل از عید 5تا تقویم جیبی گرفتم،یکی برای خودم و چهارتاش برای دوستام.مال ِ همه رو دادم اما با گذشت بیش از 5ماه هنوز تقویم آقای عیوضی رو ندادم البته امسال یک بار ایشون رو زیارت کردم اما پیری ِ و هزار دردسر دیگه یادم رفت تقویمشون رو با خودم ببرم واسه همینه که این تقویم هنوزم پیشمه!
2-همون یک باری که امسال آقای عیوضی رو دیدم،ایشون به هر کدوم از دوستان لطف کردند و شکلات ِ بسی خوشمزه ای دادند،شکلات بالا هم برای خانم روح پرتابل عزیز هست که قراره بنده به دستشون برسونم اما هنوز بعد از گذشت3ماه و7روز هنوز به دستشون نرسیده!کم سعادتی از من بوده که هنوز الهام رو نتونستم ببینم یا از شکلات ِ مذکور خدا عالمه!!!
اینا رو نوشتم که بگم امانت داریم بد نیست،سه ماه که سهله از سه سال یا حتی سی سال هم بگذره این شکلات دست من دست نخورده میمونه تا برسه به دست ِ صاحبش.
پ.ن:عکس مربوط به 24 مرداد هست،قرار بود به مناسبت24اردیبهشت که با دوستان جمع شدیم جمشیدیه تبدیل به پست بشود که به خاطر پاره ای از مشکلات و سر ِ شلوغ بنده(!)این امکان فراهم نشد.(چه «پ.ن»کتابی ای نوشتم!!)
نوشته شده در روزانه های دسته بندی نشده! | برچسبها الهام روح پرتابل, احسان عیوضی, جمشیدیه, شکلات خوشمزه | 2 دیدگاه »
بعضی* از آدمها دقیقا مثل عبارت بالا هستن،از دور که بهشون نگاه میکنی با خودت میگی وای چه آدم خوبی!چه اخلاق توپی!وای…
اما وقتی بهشون نزدیک میشی میبینی اصلاً هم اونجوری که از دور نشون میدادن نیستن یا شایدم اخلاق توئه که وقتی کنارشون قرار میگیری باهاشون همخونی نداره…
اینجورمواقع،وقتی میبینید با یکی ارتباط دارین و رابطه باهاش باعث اذیتتون میشه، سریع بکشید کنار،دور شید ازون رابطه… ماها فامیل و خانواده امون رو خودمون انتخاب نکردیم ،فامیل و خانواده یه چیز تقریبا اجباری ِ،اما «دوست «نه! آدما حق دارن که در انتخاب «دوست»آزاد باشن نه اینکه از سر اجبار یا تعارف به رابطه دوستیشون ادامه بدن…
*:این بعضی ها میتونه حتی شامل حال خودم هم بشه!
نوشته شده در روزانه های دسته بندی نشده! | برچسبها اجبار نباید تو کار باشه, دهل, دوستی, رونوشت دارد به خیلی از دوستان, صدا | ۱ دیدگاه »
آدمی که بی صدا قهر میکند، میخواهد که بماند!
که دوباره بخواهد،که دوباره خواسته شود!
وگرنه که رفتن را بلد است…
پ.ن1:نوشتن متن بالا صرفاً به جهت اینکه با عکس همخونی داشت(البته از نظر من)نوشته شد وگرنه هیچ معنی و مقصودی توش نیست…در ضمن آدم هایی که سایشون توی عکس مشخصه مادرم و برادم هستن…
پ.ن2:متن رو نمیدونم از چه کسی هست…
نوشته شده در روزانه های دسته بندی نشده! | ۱ دیدگاه »
کعبه منم
قبله منم
سوی من آرید نماز
آن صنم قبلهنما
خم شد و بوسید مرا
هوشنگ ابتهاج
پ.ن:وقتی این عکس رو دیدم یاد ِ این شعر افتادم…حالا ربطشون به همدیگه چیه خدا داند!!
نوشته شده در روزانه های دسته بندی نشده! | برچسبها فتوبلاگ, قبله, هوشنگ ابتهاج, کعبه, صنم | بیان دیدگاه »
نوشته شده در روز دوشنبه 10اُم مرداد…
صبح اومده بودم پای نت نشسته بودم که یکی از دوستام بهم گفت موهاتو وقتی توی صورتت میریزی بیشتر بهت میاد.ازین حرفش خوشم اومد،خودم قصد داشتم تو مرداد ماه برم موهامو کوتاه کنم این حرف ِ دوستم که از قضا مذکر هم هست و به نظرم آدم خوش سلیقه ایه باعث شد که برم واسه کوتاهی وقت بگیرم؛وقتی زنگ زدم گفتن اونی که همیشه موهای منو کوتاه میکرده نیست…به همین دلیل پروژه کوتاه کردن موهام ناکام موند…
مامانم ازم خواست برای افطار دسر درست کنم،منم که غلام حلقه به گوش ِ مامانم هستم گفتم به روی ِ جفت چشام …
ژلاتین و خامه نداشتیم واسه همین شال و کلاه کردم و رفتم خرید…توی راه، روی زمین یه بچه یا کریم افتاده بود.نشستم کنارش و یه ذره با هم گپ زدیم!بغلش کردم و تا مغازه عطاری با خودم بردمش…بغلم که بود هیچ ترسی ازم نداشت (پرنده ها وقتی میترسن ضربان قلبشون میره بالا).
بردمش چند متر اونورتر از اونجایی که پیدا کردمش،گذاشتمش بین یه عالمه یا کریم دیگه…چنان با ذوق رفت وسطشون که نگووو
نوشته شده در روزانه های دسته بندی نشده! | ۱ دیدگاه »





