چند روزی از سمنو پزون فاطمه خانوم گذشته بود،زینب مدام به فکر همون دوتا چشم قهوه ی ای بود که شب سمنو پزون بهش نگاه میکرد.نمیدونست چه حسی داره اما گویا دلش با صاحب چشای قهوه ای بود. . . .کلون در به صدا در اومد.یه خانم پشت در بود -:فاطمه خانم منم شمایل،باز کن. [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘داستان’
زینب -قسمت چهارم
ارسالشده در داستان در ژوئن 12, 2010 | 6 دیدگاه »
زینب -قسمت سوم
ارسالشده در داستان در ژوئن 8, 2010 | 23 دیدگاه »
قــــــــســــــــــمت دوم رفت توی حیاط،یه نگاهی به درخت پسته ای کرد که باباش کاشته بود…آهی کشیید… زینب….زینب…. یکی صداش میکرد،متوجه صدای صغری باجی شدکه میگفت»کجایی دختر؟؟بیا بریم خونه ی بتول خانم،گندمایی رو که آرد کرده رو بیاریم واسه نَنَت… -:مگه ننه خودش آسیاب نمیکنه؟؟ -:هر سال چرا، اما سال پیش بتول خانم نذر کرده بود [...]
زینب-قسمت دوم
ارسالشده در داستان, برچسب زده شده نوشته ی خودم, داستان واقعی, داستان کوتاه در ژوئن 7, 2010 | 12 دیدگاه »
قــــــســــمت اول تو راه برگشت زینب دو تا بله ای رو که فاطمه خانم داده بود تا تو راه بخورن رو از داخل پالون خر در آورد ،بزرگه رو داد به ابراهیم و کوچیکه رو خودش خورد. شب اونقدر خسته بودن که شام خورده و نخورده رفتند خوابیدن… . . . سه-چهار روزی میشد که [...]
زینب-قسمت اول
ارسالشده در داستان, برچسب زده شده نوشته ی خودم, داستان واقعی, داستان کوتاه در ژوئن 6, 2010 | 10 دیدگاه »
فاطمه خانم زینب و محمدابراهیم رو صدا میکنه تا برن واسه پختن و آتیش سمنو هیزم جمع کنن.زینب چشای سیاه و موهای لختی داره،موهای لختی که همه میگن به مش اصغر خدا بیامرز رفته. مش اصغر یک سال و نیم پیش،بعد از یه روز کاریِ پاییزی از سرِ زمین کشاورزی اومد خونه و رو به [...]