چند تا صندلی اونورتراز من نشسته بود … برای دوستش سخنرانی میکرد…داشت از عشقشون میگفت از اینکه برای رسیدن به هم چقدر سختی کشیدن…!!!
میگفت:»فکر نکن به همین راحتی و آسونی به هم رسیدیماااااا، نه! ما خیلی سختی کشیدیم،حتی یه بار با هم خودکشی کردیم!!!یک بار من سی تا قرص خوردم و محسن هم روی دستش حرف L رو حک کرد و رگشو زد!!!میخواست خودشو از پشت بوم هم پرت کنه پایین که پدرش….»
بقیه ی حرفاشو گوش ندادم،اصلا به نظرم ارزش گوش کردن نداشت.فقط با خودم فکر میکردم میشه به یه همچین زن/مردی اعتماد کرد و باهاش ازدواج کرد؟؟؟!!اصلا آیا اینا بزرگ و شدن وبه بلوغ اجتماعی رسیدن؟؟؟!!
پ.ن:درست حدس زدید،بنده گاهی گوش های کنجکاوی پیدا میکنم و به صورت نامحسوس میرم تو حلق صحبت های اطرافیانم!